سلام میخام یکم از دردام از
داستانم بگم این کاملا واقعی نه فیلمه نه از رو داستان یا وب کسی کپی شده من اشکانم یه پسر که خیلی سختی دیدم تو زندگیم یک سال پیش با یه خانومی اشنا شدم خیلی خوب بود میدونم هرکی ازمعشوقش این تعریفارو میکنه ولی واقعن خوب بود پاک بود خیلی امتحانش کردم تو هر شرایطی حتی تو خونه خالی بردم خاستم عکس العملشو ببینم میخاستم واسه زندگیم انتخابش کنم ما یه سال باهم بودیم تا عید اومد اومدم مشهد مادرم میدونست چقد زهرارو دوس دارم ولی گفت باید زن بگیری میدونی گفتم ن اما اصرار کرد حالش بد شد رفت بیمارستان دکتر گفت یبار دیگه استرس ناراحتی براش پیش بیاد تمومه مجبور شدم بگم باشه رفتیم دختری که مادرم میگفتو خاستگاری کردیم الان 6 ماهه تو عقدمه تو این 6 ماه همش دلم پیش زهرامه پیش یکی دیگه هرشبم بغضه از خودم متنفرم کاش کاش نمیومدم مشهد کاش دختر قبول نمیکرد خدایا یعنی حواست به من هست مشتی یه خاهش دارم واسه ااونای که هنوز ازدواج نکردن خاهشن اگه کسیو دوس دارید اگه واقعن میخایدش ولش نکنید من ول کردم اما دیگه زندگی ندارم خدایا خودتو اماده کن وقتی بیام پیشت جواب سوالامو باید بدی فقط یه سوال چرا من ...